<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وب سایت آقای یوسف قلیچ پور</title>
    <link>http://www.worldturkmens.com/</link>
    <description>WorldTurkmens.Com</description>
    <lastBuildDate>Wed, 10 Mar 2010 19:07:49</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss/</docs>
    <generator>XOOPS</generator>
    <category>News</category>
    <managingEditor>info at worldturkmens dot com</managingEditor>
    <webMaster>info at worldturkmens dot com</webMaster>
    <language>fa</language>
        <image>
      <title>وب سایت آقای یوسف قلیچ پور</title>
      <url>http://www.worldturkmens.com/images/logo.png</url>
      <link>http://www.worldturkmens.com/</link>
      <width>100</width>
      <height>34</height>
    </image>
            <item>
      <title>رویای یک نویسنده</title>
      <link>http://www.worldturkmens.com/modules/news/article.php?storyid=1</link>
      <description>از زمانیکه خودش ودنیای اطرافش را شناخته بود تنها تصورش از زندگی فقر و فقارت ونان در اوردن با زحمت ومشقت فراوان از راه نویسندگی بود.&lt;br /&gt;رئوف خوب میدانست با هشت سر عائله ای که سرپرستی انها رابه عهده داشت اگریک روز دست از نوشتن داستان های کوتاه را ول کند کلاهش پس معرکه است وانروز به نان شبش محتاج خواهد بود اودر حالیکه به دستان پینه بسته اش وموهای جو گندمی  خود که در هر روز برسپیدی ان افزوده میشد واز مقابل ائینه به ان خیره شده بود غرورلند کنان زیر لبش زمزمه میکرد : که پای توی سن گذاشته ودوره ی میانسالی او نیز درحال گذر است وتا چند سال دیگر قادر خواهد بود که با چشمان ضعیفش به کار نویسندگی ادامه دهد از طرفی با خود فکر میکرد سقف کلبه اش نیز نیاز به تعمیر اساسی دارد وزندگی در کلبه ی کلنگی برای او وزن وبچه اش بسیار مشقت اور شده است .&lt;br /&gt;در عالم رویا بود که صدای دخترک که میگفت: اقای دکتر اقای دکتر بخود امد .چیه دخترم چه شده اتفاقی افتاده بله عموجان پدرم ؛پدرم با کلماتی بریده بریده میگفت:پدرم داره میمیره نجاتش بده دوره برش را نگاه کرد احساس کرد که در داخل اتوبوس نشسته ومردی درحال قش بود چون دخترک گفته بود دکتر جا خورده گفت: دخترم من پزشک خوانندگانم هستم نه پزشک معالج او با اصرار زیاد از او خواست که پدرش را نجات دهد رئوف بلند شده از خانم های که داخل اتوبوس نشسته بودند برس خواست از میان خانم ها برسی را از کیف ابی رنگش دراورد به او داد رئوف زود دست بکار شده پاچه ی شلوارش را تا زانو جم کرده با اخرین قدرتش به ساق بای بیمار کشید چند بار به این کار ادامه داد بعد از چند لحظه ای بیمار بخود امده گفت: چه شده رئوف گفت : شما قش کرده بودید  پیر مرد با چشمانی اشک الود وبغضی کرفته از تشکر کردو سر جای خود نشست رئوف برای فهمیدن جریان اقای دکتر منظور دخترک را پیش دخترک رفت وپرسید دخترک گفت: چون در دست خواهرم کتابی بود که روی جلد ان عکسی رادیدم که شبیه شما بود وروش نوشته بودند دکتر رئوف از اون فهمیدم در این موقع همه ی مسافرین اتوبوس زندند زیر خنده با صدای خنده ی مسافرین رئوف از خواب پرید و با خود پیمان بست وباخود گفت:دیروز من پزشک خوانندگانم بودم واز امروز تلاش خواهم کرد تا پزشک شوم ودر جامعه فردی مفید شده خدمتی کرده باشم بلند شده سر صورتش را با اب خنک شست وسیب سرخی را گاز زده راهی محل کارش شد تا شاید ......!&lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Sat, 05 Dec 2009 22:40:57</pubDate>
      <guid>http://www.worldturkmens.com/modules/news/article.php?storyid=1</guid>
    </item>
      </channel>
</rss>